|
ادبیات
|
صحنه روشن می شود. صدای موسیقی (قطعه ای از باخ) را بسیار ملایم و کوتاه می شنویم.
باد می وزد و کاغذهایی را در هوا به چرخش در می آورد. پسری در مرکز صحنه ایستاده. دور تا دورش در صحنه کتابهایی بر روی هم چیده شده قرار دارد. در یک گوشه یک در است و کمی آن طرف تر پنجره ای.
پسر کاغذهای پراکنده را از روی زمین و از هوا جمع می کند و همه را داخل سطلی که جلوی پایش قرار دارد می ریزد. چند ثانیه مکث می کند کاغذی را از داخل سطل بیرون می آورد چند ثانیه ای به دقت و در عین بی حوصلگی نگاهش می کند فندکی از جیبش بیرون می آورد گوشه ی کاغذ را آتش می زند و داخل سطل می اندازد. صحنه تاریک می شود.
صحنه روشن می شود با نوری کمتر از قبل. پسر زانوهایش را بغل کرده و در وسط صحنه جلوی ستون های کتاب ها نشسته است. از پشت در بسته صدای مردی میانسال شنیده می شود:
صدا- خوب حالا می خوای چی کار کنی؟
پسر سرش را از روی زانوهایش بلند می کند موهای بلندش دور صورتش را گرفته و رنگ پریده است.
صدا- نمی خوای در رو باز کنی؟
پسر- نمی دونم
صدا- باز هم نمی دونم ... ببینم اصلا چیزی هست که بدونی؟
پسر- نمی دونم ... باور کن نمی دونم ... (در حالی که سرش را می چرخاند به سمت در) اونجا ... اون ور هیچ کلیدی نیست؟
صدا- کلید؟ کدوم کلید؟ من فکر می کردم اون پیش تو باشه
پسر- (با بی تفاوتی) شاید ... من اصلا یادم نمیاد که در رو قفل کرده باشم
صدا- به هر حال حالا که قفل
پسر- فرقی هم نداره ... هیچ جا هیچ خبری نیست ...
صدا- بالاخره می خوای در رو باز کنی یا نه؟ ... چی گفتی؟
پسر- (در حالی که با خودش با صدای آرام و خسته حرف می زند) هیچ جا هیچ خبری نیست چرا در رو نمی شکنه؟ این کلید لعنتی رو آخرین بار لای کدوم کتاب گذاشتم؟
پسر از جایش بلند می شود در صحنه جلوی کتابهای ردیف شده چرخی می زند چند کتاب را بر می دارد و به سرعت ورقشان می زند و دوباره سرجایشان می گذارد
پسر- (زیرلب) یه راهی باید باشه ... اون روز .. نه نه ...
صدا- چی شد؟ نبود؟ هنوز اون جایی؟
پسر- ( بی توجه به صدا) نه ... شب بود ... روز نبود ... لعنتی ... این کلید لعنتی کجاست؟
پسر دوباره به سمت وسط صحنه می آید و مثل قبل روی زمین می نشیند و زانوهایش را بغل می کند
پسر- (با صدای بلند) تو یادت نمیاد کی بود؟
صدا- کی؟ ... می گم شاید لای کتابی گذاشتی؟
پسر- (ملتمسانه) یه لیوان چای ... یه لیوان چای اون ور پیدا می شه؟
صدا- نگفتی ... بالاخره چیزی یادت میاد؟ ... چیزی می دونی؟
پسر- نه هیچی ... اون باری که همه چی رو یادداشت کردم مغزم خالی شد همه چی روریختم دور ... یادم نمیاد ... کی بود؟ ... چایی ... چایی داری؟ ... یعنی گم شده؟
صدا- نه ... گمون نکنم ... گم نمی شه از توی اون اطاق که نمی تونه بره بیرون. اون دفعه که داشتی می نوشتی ... شاید نوشته باشی کجاست
پسر- ... اون ها رو سوزوندم ریختم دور جا برای نگه داشتنشون نداشتم. کی بود؟
پسر با حالتی آشفته تر از قبل بلند می شود کمی روی صحنه قدم می زند و در یک گوشه کنار در می ایستد از گوشه ی دیگر زنی میانسال با یک سینی در دستش که لیوان چای داخلش است وارد صحنه می شود. کمی جلو می آید و در جایش می ایستد
زن- عجیبه انگار یادت رفته که وقت چای ِ
پسر با صدای زن از حال خودش خارج می شود و به سمت او بر می گردد
زن- تا کی می خوای توی این اطاق بمونی؟ یه کم بیا بیرون ... اینکه نمی شه
پسر- (زیرلب) نه نمی شه ... آره ... باید پیدا بشه
زن- چی؟
پسر- هنوز کلید رو پیدا نکردم ... (زیرلب در حالی که دور خودش می چرخد) کلید ... کلید ... کی بود؟
زن- چی می گی؟ (در حالی که به سمت ستونی از کتاب ها می رود و سینی را روی یکی از آنها می گذارد) کدوم کلید؟
پسر- ( فریاد زنان و عصبی رو به سوی زن ) نه اون جا نه ... مگه کتاب ها رو نمی بینی؟ برش دار
زن- (متعجب) چه خبرته ... چرا داد می زنی؟ خیلی خوب (در حالی که سینی را بر می دارد) معلوم نیست چشه
زن به سمت پسر می آید و سینی را روی زمین می گذارد و کمی به پسر نزدیک تر می شود
پسر- تو نمی دونی؟
زن- چی رو؟
پسر- ( انگار یادش آمده باشد که حرف نا مربوطی زده است) هیچی هیچی ... برو ... (با صدای بلندتر) برو دیگه
زن چند ثانیه متعجب به پسر نگاه می کند و از همان گوشه که وارد شده بود خارج می شود. پسر لیوان چای را بر می دارد و چند جرعه می نوشد
صدا- شاید ... اون روزی بود که پنچره شکست ...
پسر- (متعجب) پنجره؟ ( شروع به قدم زدن در اطاق می کند)
صدا- آره دیگه ... همون پنجره ی اطاقت رو می گم ... نکنه از اون جا افتاده پایین؟
پسر- بیرون؟ ... افتاده باشه بیرون؟ ... پنجره؟ ...
پسر به سمت پنجره می رود و نگاهی به بیرون می اندازد و یک جرعه چای می نوشد. دوباره به مرکز صحنه بر می گردد و همان جا می ایستد.
پسر- ( رو به سمت در می کند) چیزی ندیدم ...
صدا- خوب ... شب بود آخه ... یادت که هست؟ شاید با آشغال ها بردنش
پسر- با آشغال ها؟! نه ... زباله های این جا رو دیر به دیر می برن ( چای می نوشد)
نور صحنه کم و ناگهان تاریک می شود. چند ثانیه همه چیز در تاریکی و سکوت می ماند. نور کمی جثه ی پسر را روشن می کند.
پسر- اِ ... برق اون طرف هم رفته؟
صدا- نه اینجا روشنه ... چیه؟ نکنه از تاریکی می ترسی؟
پسر همان جا که ایستاده است خودش را روی زمین می اندازد و بقیه ی چایش را یک نفس سر می کشد و لیوان را روی زمین می گذارد.
پسر- نه نمی ترسم ... اما فکر نکنم دیگه بشه پیداش کرد ( زیر لب) شب بود ... کتاب ها رو ... کتاب ها رو مرتب می کردم؟ ... پس این لعنتی کجاست؟
پسر دوباره می ایستد با دستش در تاریکی دنبال چیزی می گردد بعد از چند لحظه یک سه پایه و یک طناب که برای دار آماده است از تاریکی بیرون می کشد و در حالی که هر دو را در دست دارد همان جا بی حرکت می ایستد و چند لحظه به بالا به سمت آسمان خیره می شود.
پسر- دیگه نمی تونم
صدا- می تونی
پسر- نه ... حوصلم رو داره سر می بره
صدا- مویسقی ، چرا یه موسیقی نمی ذاری؟
پسر- چی؟! موزیک؟
صدای موسیقی ( قطعه ای از باخ) بسیار کم شنیده می شود و آرام آرام بلندتر می شود. پسر دوباره روی زمین می نشیند. سه پایه و طناب را ول می کند و زانوهایش را بغل می کند. صورتش را میان زانوهایش پنهان می کند. صدای گریه اش را می شنویم.
صدا- چی شد؟ گریه؟
پسر- نه.
صدا- در نهایت یا مجبور می شیم در رو بشکنیم یا کلیساز بیاریم
پسر- نه . نمی خوام بشکنمش
صدا- حوب؟ کلیدساز ...
پسر- این در بیست ساله که اینجاست بهش عادت دارم به اون دستگیره ی زنگ زدش. فکر می کنی چقدر طول بکشه؟
صدا- چی؟ کلیدساز؟
پسر- خفه شدن ...
صدا- چند دقیقه یا شاید چند ثانیه ، بستگی داره. برق هنوز نیومده؟
پسر- نه
در حالی که پسر از جایش بلند می شود و دوباره سه پایه و طناب را در دست می گیرد صدای زن را می شنویم که از بیروم صحنه می گوید.
زن- چرا توی تاریکی موندی توی اون اطاق بی صحاب مگه تو عقل نداری آخه؟ پاشو بیا بیرون من این طرف چراغ گازی روشن کردم بیا.
پسر- ( کلافه) نه ، خوبه همین جا راحتم
زن- آخه چی کار می کنی توی اون تاریکی؟
پسر- هیچی دارم دنبال کلید می گردم
زن- توی تاریکی؟ ... آخه کدوم کلید ؟!
پسر- هیچی ... راستی ... پنجره ، پنجره کی شکسته بود؟
زن- ( متعجب) پنجره شکسته بود؟! حالت خوشه؟
پسر- آره آره ... برو ... یه چرتی می زنم خوب می شم
پسر سه پایه را جلوی پایش می گذارد از پله های کوتاهش بالا می رود و روی آن می ایستد. صدای موسیقی قطع می شود. صحنه تاریک می شود و بعد از چند لحظه دوباره با همان نور قبلی روشن می شود. پسر را می بینیم که بالای سه پایه ایستاده و طناب دار به دور گردنش است.
صدا- این که نشد ...
پسر- اگه من برم دیگه لازم نیست بیای تو ... خوبه؟
صدا- به هر حال ... کار جالبی نمی کنی
پسر- ( با لحنی شکایت آمیز) جالب؟ ... جالب؟ ... واقعا؟ ... واقعا جالب؟
صدا- تصمیم با خودته
پسر- آره خوب ... اما پیدا سدن کلید چی؟ اون هم با خودمه؟
صدا- فکر می کنم این طور باشه ... به هر حال اون ، اون طرف توی اطاقه تو هست ، اون کلید توی اطاقه خودته
پسر- من هنوز نفهمیدم کی بود ... اصلا کی این در رو قفل کردم؟
صدا- چه اهمیتی داره؟ می خوای همه چی رو تموم کنی؟
پسر- یعنی واقعا این طوری تموم میشه؟ ... اگه بشه ... آره
صدا- تو چی فکر می کنی؟
پسر- (با لحنی محکم) من به چیزی اعتقاد ندارم
صدا- فکر می کنم هر فکری که تو بکنی درسته ... یعنی همون میشه ( مکث می کند) ببین ... شاید بهتر باشه اول اون قضیه حل بشه و بعد ... شاید همون قدر راحت که تو این گشتن رو نصفه ول می کنی ... فکر کن این تصمیمت هم نصفه و نیمه تموم بمونه می تونی فکرش رو بکنی؟! البته همه چی با خودته این فقط یه پیشنهاده
پسر- (با حالتی که قصد تمسخر دارد) راحت ... آره ... شاید
صدا- حداقل اول یه سر و سامونی بده و بعد برو ... نمی خوای از اون بالا بیای پایین؟
پسر- ببینم تو چند وقته اون جایی؟ پشت اون در؟
جوابی از صدای پشت در شنیده نمی شود. تمام صحنه تاریک می شود. بعد از چند لحظه با همان نور قبلی روشن می شود. پسر روی سه پایه نشسته و طناب هنوز آویزان است. پسر به زمین خیره شده است و در حال فکر کردن است. صدای زن را از بیرون صحنه می شنویم.
زن- هنوز خوابی؟ برات چایی آوردم ( در حالی که صدای پای زن را می شنویم که وارد صحنه می شود)
پسر- بیدارم ... بذار زمین برش می دارم
زن- خوابت برد؟
پسر- تاریکی اذیتم می کنه ...
زن- می خوای برات ...
پسر- ( با بی حوصلگی) نه نمی خوام ... برو
زن- ( در حالی که صدای پایش را می شنویم که خارج می شود زیر لب غرغر می کند) روز به روز داری بدتر می شی
پسر- (سرش را بالا می اورد و به در نگاه می کند) اون شب ... پنجره برای چی شکست؟
صدا- خوب تا جایی که یادم می آد قفل پنجره خراب شده بود و تو نمی تونستی بازش کنی ...
پسر- و حالت تهوع شدیدی داشتم ...
صدا- با سرعت دویدی طرف پنجره
پسر- ( با هیجان) و با یر شکستمش ...
صدا- بعدش هم که ...
پسر- تهوع ... آره؟
صدا- باید همین طور باشه ...
پسر- و کلید؟
صدا- لابد اون رو هم بالا آوردی
پسر- بالا آوردم؟!
پیر از روی سه پایه بلند می شود و آن را به سمت تاریک صحنه هل می دهد. نور صحنه کمی بیش تر می شود. پسر دستهایش را به کمرش زده و دور خود می چرخد.
صدا- چرا چندتا شمع روشن نمی کنی؟
پسر- ( سرجایش می ایستد و انگار تازه به خود آمده است) شمع؟!
صدا- آره ... خوب توی این تاریکی که نمی شه دنبال چیزی گشت. می شه؟
پسر- نه ولی انگار چشمهام عادت کردن
صدا- چشمهای تو عادت کردن ... کلید چی؟
پسر خم می شود دستش را به سمت تاریک صحنه دراز می کند لیوان چای را بر میدارد و یک نفس سر می کشد.
پسر- من توی این اطاق شمع ندارم ( خم می شود و لیوان خالی شده را روی زمین می گذارد)
صدا- بگو مادرت ...
صدای پای زن را می شنویم که وارد صحنه می شود.
زن- برات چندتا شمع آوردم توی این تاریکی چشمهات در میاد. بذار اگه نمی خوای بیای بیرون لااقل اینجا یه کم روشن بشه دلم گرفت
پسر به سمت تاریک صحنه می رود. صدای پای زن را می شنیوم که از صحنه خارج می شود. پسر با شمعهایی که در دستش است به زیر نور در مرکز صحنه بر می گردد. شمعها را روی زمین می چیند. فندکی از جیبش بیرون مس آورد و شمعها را روشن می کند. نور کمی بیشتر می شود و در را هم روشن می کند. بقیه ی صحنه هنوز تاریک است.
پسر- چی کار باید بکنم؟
صدا- سرو سامون بده.
پسر- از ...
صدا- کتابها و نوشته ها ... فکرها
نور صحنه کمی بیشتر می شود. پسر به سمت کتابها و پنجره بر می گردد و نگاهی به کتابهایی که دورش را احاطه کرده اند می اندازد.
پسر- ( زیر لب) اندیشه ...
پسر با حالتی متفکرانه کمی در صحنه قدم می زند به سمت پنجره می رود و آن را باز می کند.
صدا- خوبه هوا کمی عوض بشه.
پسر به سمت کتابهایی که گوشه تر قرار دارند می رود و آنها را بر میدارد و روی کتابهایی که زیر پنجره هستند می گذارد و بعد کتابهای دیگر با هر ستون کتاب که جا به جا می شود نور صحنه کم کم بیش تر می شود.
صحنه کاملا تاریک می شود. بعد از چند ثانیه صحنه با نوری پراکنده دوباره روشن می شود. سه پایه و طناب را در صحنه نمی بینیم و همه ی کتابها روی هم جلوی پنجره ردیف شده اند. پسر کنار پنجره با لیوانی چای و سیگاری در دستش ایستاده به بیرون از پنجره نگاه می کند.
صحنه تاریک می شود. صدای موسیقی ( قطعه ای از باخ) را برای مدتی می شنویم.
خرداد 86
* شما اسم این نمایش رو چی می ذارید ؟!
درست مثل این می ماند که روی سقف راه بروی هم آویزان باشی و هم پایت به جایی بند
باشد. آن روز پشت سرم در چهارچوب در ایستاده بود خودش را یک وری انداخته بود روی
چهارچوب و خیره به زمین نگاه می کرد به داغی جرعه های چای و پک های سیگار. صدای
نگاهش را می شنیدم می خواستم برگردم و صدایش بزنم که رفت … خیلی آرام … رفت … .
از آن روز تقریبا هر شب او را از پشت پنجره می بینم. می بینم که در کوچه پرسه می زند
و بعد خیلی آرام طوری که هیچ نمی فهمم می رود مثل آمدنش درست موقعی که دستم
را برای برداشتن لیوان داغ چای و سیگار نیم سوخته ام بلند می کنم می بینم نیست انگار
جایی در پشت شیشه ی داغ و مسخ شده از رنگ چای و دود سیگار حل می شود و من را
روی ردپاهایی از خودش که نمانده باقی می گذارد.
این شب ها صدای نگاهش خسته تر شده است خسته تر از قبل خیلی زودتر پیدایش
می شود. قبل تر ها قبل از آن روز تا نیمه های شب منتظر می ماند و بعد به کوچه می زد
اما این شب ها از دم غروب سایه اش را می بینم که می آید سمت کوچه و بی صدا
کنار یکی از همان دیوارها چمبره می زند و منتظر می ماند منتظر می ماند تا صدایش
بزنم. چای در لیوان سرد می شود و ته سیگارهای نیم سوخته کف اطاق را می پوشاند
و من منتظر می مانم همچنان منتظر می مانم تا صدایش بزنم. خیال او که آن پایین درست
زیر پنجره ام مدت ها می ایستد مثل چای توی در دستم داغ داغ می ماند و فاصله ی
نگاه تا دستم بین پنجره تا او ارتفاع زیادی دارد به اندازه ی چند لحظه اما نه برای مردن … .
اردیبهشت 87
به این همه ارتفاع
که نشست نقطه ای میان معلق
خود از خودم
ریخت در ریخت
این همه نقطه را که ایستاده می ر فت ...